عشق را در سنه ی بیستِ عمرم، چون شهددر گلوگاه وجوم می ریختمن نمی دانستم ،حد شیرینی رامن نمی فهمیدم ،این که دل می زند این شیرینیواین که معنایی هست اگر این تلخیِ هر ثانیه راهمه از برکتِ آن شیرینی استاوجِ نابیناییتبِ حیرانی و بی پرواییبه "جوانی" سوگنداین ندیدن ها راهمه از چشمِ "جوانی" دیدندمن ولی از چشمش.
من نمی دانستم.چشم من کورِ دو چشمانش بود.سرِ من گرمِ دو پیمانه شراب.
"او چنان باران بود""آسمانی" و "زلال"همه ی ذهن من از این دو سه معنا لبریزمن نمی دانستم ،همه وهم است و غبارآمد و شُست و گرفتآن زلالی ها رامهربانی ها را
"او" کدام است؟ توییبانیِ هر نفسِ بالاجبارکز گلوگاه وجودم چون زهرمی شکافد دیوارت
برچسب: نمی,دانستم,
نویسنده: هیراد دادخواه
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 12:56